افسانه ی سِـهره (  خائوسی؛ خوپوسه؛ خبیسه )

بازنویسی: محمود پاینده لنگرودی

جوان تهیدستی, عاشقِ دختر پادشاه شد. راه چاره را در آن دید که خود به خواستگاری پیش شاه برود و به مراد دل برسد. چنین کرد و به بارگاه پادشاه راه یافت و ماجرای عشق خود را بیان کرد و از پادشاه خواست که او را به دامادی بپذیرد. پادشاه گفت: می پذیرم اما, با یک شرط! جوان گفت: چه شرط؟ پادشاه گفت: شرطش این است که یک تکه چوب برای من بیاوری که نه کج باشد و نه راست! جوان پذیرفت و به گوشه ای پناه برد و از خدا خواست که او را پرنده ای کند تا به همه ی بیشه ها و جنگل ها پرواز کند و آن تکه چوب دلخواه را بیابد و به حضور پادشاه بیاورد.

خداوند او را سِـهره ی دور پرواز کرد و به سوی بیشه ها و جنگل ها, پر باز کرد و هنوز که هنوز است هر پاره چوب را می بیند, به آن نوک می زند و این سر و آن سرش را نگاه می کند و به زمین می اندازد و به سراغ پاره چوب بعدی می رود و با آرزوی انجام دادن شرط و عروسی با دختر پادشاه!! از این شاخه به آن شاخه پر می کشد.

افسانه مربوط به برنج در گیلان

در یک افسانه ی تالشی که در اطراف پره سر تالش دولاب گیلان شنیده شده است، درباره ی پیدایش برنج آمده: گندم و برنج و عدس در آغاز برادر یکدیگر بودند و تا زمانی که این سه برادر با هم زندگی می کردند، خوش و سعادتمند بودند تا این که بر سر تقسیم یک دانه گردو با هم اختلاف پیدا کردند و سرانجام با چوب و چماق و مشت و لگد به جان هم افتادند. گندم که برادر بزرگ بود، شکمش پاره شد و برنج که برادر میانی بود، سرش شکست و برادر کوچک یعنی عدس هم زیر دست و پای برادر ها ماند و له شد، اما این سه برادر در لحظه ی مرگ از کرده ی خود ÷شیمان شدند، برادر بزرگ که عاقل تر از بقیه بود، از خداوند تقاضا کرد که آن ها را به صورتی درآورد که وجودشان به حال انسان ها مفید باشد و در بودنشان مردم هرگز به خاطر یک دانه ی گردو به جان هم نیفتند.

افسانه گیلانی نام کسما

ه دشت کوچک و باز برنجزار ها که رسید، آفتاب نشین بود. خورشید سرازیر می شد. آن سو تر، رود، در زمین می چمید و در زمان می رفت و با روزگار پچپچه می کرد. اینجا و آنجا گیله مردا به درو خم شده بودند. داره، داسی بود باریک و کوچک تر و اره ای، که با آوای آهسته و بریده بریده ساق برنج ها را دندان می زد. به نخستین کسی که نزدیک شد، گفت: «زور بیش!»
گیله مرد سر به کار خود، از گوشه ی چشم نگاهی به او کرد و گفت: «تندرست بو بو خی.» (تندرست باشی)او پیش تر رفت. گفت: «مرا ویشتایه.» (گرسنه ام.)
گیله مرد این بار از همان گوشه ی چشم هم به او نگاه نکرد.
او دوباره گفت:«تنی بیشی ایموشته پلا می ره به وری کی تی زنک داد بجر نه یه؟» ( می توانی بروی یک مشت پلو برایم بیاوری که داد زنت بلند نشود؟)
گیله مرد بی بازماندن از کار گفت:‌ «اگه زنک و نخه له، روایه. کم خوشکی به خه؟ از اون گذشته نیدنی کره بج بینم؟» ( اگر زن نگذارد، رواست. کم خشکی می شود؟ از آن گذشته نمی بینی دارم برنج می برم؟)
او گفت:‌ « از هر جی بگذشته، مره ویشتایه.» ( از هرچه گذشته، گرسنه ام.)
«چی بوکونم؟» (چه کنم؟)
«گناه دره!» (گناه دارد!)
«گوناه چی؟ تاب کاره. هوایم بیدین! نتنم بیج بینی وله کنم. اگه واران بایه؟...»
(گناه چی؟ گرم کار است. هوا را هم ببین! نمی توانم برنج کاری را ول کنم. اگر باران بیاید؟...)
او سر به آسمان کرد. ابرها از دریا به سوی کوه ها رمه کرده بودند. گفت: «من بجه بینم.» (من برنج را می برم.)
«نته نی.» (نمی توانی.)
«تنم. بی زور نی یم.» ( می توانم. بی زور نیستم.)
«هچین زور نیه. تو بجه شناسی؟ هیچ بج دنی چیه؟» (تنها زور نیست. تو برنج را می شناسی؟ هیچ برنج می دانی چیست؟)
«اهن! باور بوکون! گیلان به سه مه.» (اهان! باور بکن! گیلان مانده ام.)
«مره به تنگ باوردی! دس نکشی!» (به تنگم آوردی! دست نمی کشی!)
خم که بود راست شد. و خسته تن داره را به او داد. تا خانه اش چندی راه بود. از کنار گیله مردها که می گذشت، یکی از آن ها گفت: «چی یه، تی کار بنه یی؟» (چی هست؟ کارت را گذاشتی؟)
«ایتا جوانه یه؛ مره فکی بوکود کی خوره ویشتایه. کره شم انه ره پلا به ورم.» (جوانکی است؛ دبه خایه * ام کرد که گرسنه است. دارم می رم برایش پلو بیاورم.)
یکی دیگر گفت:‌«تی بجار چی؟» (برنجزارت چی؟)
«کره بینه.» (داره می برد.)
:نتنه ره! تی بجه بی پا کونه!» (نمی تواند پسر! برنجت را نابود می کند!)
دیگری گفت:« نکونه خیلی انه کار فکشی؟» (نکند می خوای از او کار بکشی؟)
«ته نه. کار فکشی چیه!» (می تواند. کار بکشی چیست!) و رفت. چندگاهی گذشت. گیله مرد برگشت. در یک گمج کته سرد و ماهی شور آورده بود.
جوانک کمر راست کرد. با لبخند پیروزی به دور و برش سر گرداند.
شگفتی و جادو رخ داده بود. چند کله برنجزار پاکچین درو شده بود.
گیله مرد دیوانه شد. گمج را زمین گذاشت و به سوی او تاخت برد. داد زد: «پدر سگ! آن چی یه: تو که مره بیچاره بوکودی! زرس و نارس همه یه وا بییی!»
(پدر سگ! این چیست؟ تو که بیچاره ام کردی! زودرس و نارس همه را بریدی!)
او دانست چه دسته گلای به آب داده. هوا پس بود. داره را انداخت و گریخت. گله مرد داره را برداشت و سر در پی او کرد. فریاد می کرد: « تره کوشم، تره کوشم!» (ترا می کشم. ترا می کشم!)
با دویدن آن ها وشم ها سراسیمه از لای سبزه ی مرز برنجزارها در می آمدند و نمی دانستند به کدام سو پر بکشند.
گیله مرد نزدیک شده بود. داره هم به پشت گردن جوان دور و نزدیک می شد. دندانه های ریز اره ای داره پس گردنش را می خراشید. توی آب و گل افتاد. مرگ از رگ کردنش به او نزدیک تر بود. و سهمناک تر از مرگ گدازه ای در سر و تنش به هر سو می تاخت.
پارچه فروش دوره گرد خلخالی با کولبار آویخته به شانه از راه مارپیچ میان برنجزارها می گذشت. هراسناک دوید و فریاد کرد:« کس مه، کس مه.»
گیله مرد از کسه مه سر در نمی آورد. اگر هم سر در می آورد، در آن خشم گرفتگی سودی نداشت. خم شده و بریده بود.
پارچه فروش رسید. به زبان مادریش همراه با چند واژه ی گیلکی همچنان داد می زد.
گیله مرد ها با شنیدن فریاد سر رسیدند. پارچه فروش را می شناختند. یکی که ترکی آذری می دانست، گفت: " بیچاره خو داد بزه، کس مه، کس مه." (بیچاره دادش را زد، کسما کسما.)
و پس از آن گفت: « خوره کوشتن دره کی چره سر ننم بج چند کله بجار خون بکود.» ( خودش را دارد می کشد که چرا سر نمی دانمبرنج چند کله برنجزار خون کرد.)
و سپس گفت: « کس مه، امن بو گوییم، ون بین.‌» (کسما، ما بگوییم نبر.)
یکی دیگر گفت««آن به گومان نه یه. همه ایزماته، چی اندازه بج وبه.» (این به گمان نمی اید. همین یک زمان چه اندازه برنج بریده.)
«شاید از خوبان بو؟» (شاید از خوبان بود؟)
و سرزنش و بگو مگوهای بسیار دیگر در گرفت. آفتاب رفته بود. جهان در خاموشی دور و گنگی گم می شد. ابرها به شتاب پهن می شدند. آن ته ها آسمان تیره می زد. بی گمان کوهبار بود. ابرها کوهستان را به تازیانه گرفته بودند.
کار از کار گذشته بود. لاشه ی مرده را واگذاشتند و گریزان راه خانه های خود را در پیش گرفتند. می خواستند زودتر از آنجا دور شوند. پسین های دیگر، این هنگام آن ها خسته و یواش به هم می رزسیدند و «زور بیش!» می گفتند. و اکنون، تند و بی گپ کنار هم راه می سپردند.
سرتاسر شب، باران ستوه آوری به آرامی می بارید. بر برنجزار، بر تن مرده ی تنها، این سو تر بر رودخانه و این سو ترک با پژواکی خفه بر دهستان و سر کولوشی خانه ها. و آوایی به گوش می رسید. پندار بود یا راستی؟ تا پگاه، کسی در تاریکی کوچه ها، سر گشته زیر باران گام می زد و آهسته و شمرده و کشدار می گفت:«کس مه، کس مه...»
فردا آبی که در برنجزار زیر دسته های درو شده ی برنج ایستاده بود، خونی بود. و رود با آبتاخت فراوان کوه را گردانده، دویست ارش پیشتر آمده، نزدیک مرده رسیده بود.

او را در آن آب شستند و کنار رودخانه خاک کردند. و دیگر آن پهنه ی کوچک برنجزارها را نکاشتند. و آن کشتگاه را کشته گاه گفتند.. در هراس بودند. می ترسیدند. می ترسیدند بدبختی رو کند و گزندی برسد و ناخوشی بیفتد.

افسانه لش در نشاء

در روزگاران قدیم مردم ساده دلی زندگی می کردند که پادشاه و خان و آقابالاسری نداشتند. شغل آنان برنجکاری و نوغانداری بود. هر روز کله ی سحر که آسمان سفیدی می زد، پا می شدند داس و بیل را روی دوش می گذاشتند و بر روی زمینی که ملکشان بود می رفتند، کار و زحمت می کشیدند و هنگام غروب به خانه های خود بر می گشتند. انبارهایشان پر از برنج و ابریشم بود. فقیر و بیچاره و بیکاره در میانشان وجود نداشت. در مجموع مردمی سعادتمند بودند و زندگی راحت و آسوده ای داشتند. امور آنان به وسیله ی ریش سفیدان اداره می شد.
به مرور بعضی از ریش سفیدان صاحب مال و زمین و ثروت بیشتری شدند و بدبختی آنان از زمانی آغاز شد مه این فکر به  ذهن یش سفیدان خطور کرد که احتیاج به پادشاه و فرمانروا دارند و از آنجا که تجربه ای در زمینه ی انتخاب پادشاه نداشتند، دچار مشکل و گرفتاری شدند. ریش سفیدان برای حل این قضیه دور هم نشستند و به بحث و مشورت پرداختند و هریک از آنان نظر یدادند.
بالاخره قرار شد یکی از ریش سفیدان را قبول کنند و امیری سرشناس را به پادشاهی انتخاب نمایند که دلاور و جنگجو باشد و بتواند از سرزمین  و اموالشان محافظت و نگهداری کند. یکی از ریش سفیدان گفت: «یری را می شناسم که در  همسایگی ما زندگی می کند، نام او مروان است و آوازه ی جنگجویی او همه جا پیچیده است.»
ریش سفیدان که ظاهراً‌دنبال چنین فرمانروایی بودند پیشنهاد وی را قبول کردند و چند نفر مأمور شدند که پیش مروان رفته و از او دعوت کنند تا رمانروایی آنان را بپذیرد. آنان نزد مروان رفتند و به او گفتند:«ای مروان ما به نمایندگی از طرف مردمی آمده ایم که می خواهند تو پادشاهشان باشی.» پس با عده ای از همراهان با طبل و علم ونقاره عازم محل شد. مردم آبادی با ورود مروان خوشحال شدند و دسته دسته به استقبال او آمدند از این که صاحب فرمانروایی شدند، جشن گرفتند و پایکوبی کردند. مروان به این ترتیب در منطقه به پادشاهی شناخته شد. خانه ای برای او آماده ساختند و او به تخت پادشاهی نشست و به کار شاهی مشغول شد.
هنوز اندک مدتی از فرمانروایی او نگذشته بود که ریش سفیدان را به پیش خود خواند و گفت: « من پادشاه شما هستم. تمام پادشاهان در قصرهای باشکوه زندگی می کنند. شایسته نیست که من چون مردم عادی در خانه ی ساده ای زندگی کنم. باید هرچه زودتر عمارت و کاخ بزرگی برای من ساخته شود.» ریش سفیدان در برابر او سر تعظیم فرود اوردند و به او قول دادند که هرچه زودتر دستورش را اجرا کنند.
مردم به پیشنهاد ریش سفیدان برای فرمانروا عمارت و تالار بزرگی ساختند، هنوز رنج و مشقت ساختن عمارت تمام نشده بود که مروان دستور دیگری داد و هر روز که می گذشت انتظار مروان از مردم بیشتر می شد. بدتر از همه دیو حرص و طمع به درون او خزیده بود، هرچند مدتی یک جور پول و مالیات از مردم می گرفت و یک نوع بیگاری از مردم می کشید و اندوخته های خود را در عمارت پنهان می کرد. اهالی ناچار بودند به مقدار زیاد کار کنند. مروان شاه  و مباشرانش حخاصل کار و زحمت مردم را از دستشان می قاپیدند و مفت می خوردند و می خوابیدند و سربار مردم آبادی بودند. مردم آبادی که زمانی تندرست و شادمان بودند، تکیده و پژمرده شدند و هر روز که می گذشت بر فقیران و تهیدستان اضافه می شد. مروان نه دیگر به مردم اعتنایی می کرد و نه ریش سفیدان را به حساب می آوردو با انان مشورت می کرد. تنها به مباشران خود تکیه داشت وآنان هم جواب مردم را به زور می دادند.
اعتراض به کار مروان بالا گرفت و خشم مردم از هرسو بر علیه مروانشاه شدت گرفت. پیرمردی از مردم آبادی که از ستم مباشران شاه کارد به استخوانش  رسیده بود به میدان آمد. عده ای از مردم را دور خود جمع نمود و برای بیان شکایت به نزد مروان رفت. مأموران خواستند جلوی او را بگیرند و نگذارند پیش مروان برود. پیرمرد پرخاش کنان و با اعتراض خود را به نزد مروان رسانید.
مروان از او پرسید:«ای پیرمرد چه شده که با جاروجنجال و هیاهو به نزد ما آمدی و مزاحم اوقات ما شدی.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان من برای عرض شکایت و دادخواهی نزد شما آمدم.»
مروان گفت:«حرفق بزن ببینم؟ حرف حساب تو چیست؟ و چه کسی به تو آزار و اذیت نموده است.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان ما در گذشته بدون فرمانروا زندگی می کردیم اما مردم سعادتمند بودیم و در آسودگی می گذراندیم و کسی اذیت به ما نمی رسانید، از روزی که صاحب شاه شدیم زندگی بر ما تلخ گذشته، امنیت را از دست دادیم. مأموران اموال مارا غارت کرده و به ما ظلم و ستم می کنند کسی نیست که به حق ما رسیدگی کند و فریادرسی نداریم.»
مروان گفت:« ای پیرمرد ما هرکاری کردیم در طریق پادشاهی  بوده است. شاه صاحب جان و مال مردم است و هر شاهی حق دارد، نصف یا بیشتر اموال مردم را از آنان بگیرد وآن طور که خودش می پسندد خرج کند. شاه اگر این کارها را نکند شاه نیست!»
پیرمرد گفت:« شاه باید در فکر آبادی شهر و روستا باشد و راحتی و آسودگی مردم را بخواهد اگر فرمانروایی این است که به مردم ظلم و ستم شود و اموال آنان به غارت رود، ما به چنین شاه ظالمی احتیاج نداریم. آن زمان که شاه نداشتیم خیلی راحت تر بودیم. ای مروان تو در گوشه ی دورافتاده ای گمنام زندگی می کردی ما تو را آوردیم و همه کاره کردیم عدالت نیست که با ما این طور رفتار کنی.»
مروان گفت:« اتی پیرمرد ما ظالم نیستیم خیلی هم عادل هستیم. همین که به تو اجازه دادیم نزد ما بیایی و همین که تو را به چوب نبستیم عدالت ماست.»
یکی از مباشران رو به پیرمرد کرد و گفت:« زبان خودت را گاز بگیر.» یکی دیگر از مباشران چاپلوس تعظیمی کرد و گفت:« ای سلطان این پیرمرد به خاطر زبان درازی باید تنبیه و مجازات گردد تا من بعد کسی جرئت نکند نزد سلطان جلیل القدر ما آمده به مقام معظمش جسارت نماید.»
پیرمرد از قصر خارج شد و رو به مردمی که همراه او آمده بودند کرد و گفت:« ای مردمبرخیزید. این دستگاه جور و فریب و ظلم را در هم ریریزید. هر اشتباهی قابل جبران است.»
جاسوسان و خبرچینان سلطان که همه جا مراقب بودند، به دستور مروان پیرمرد را گرفتند و صد ضربه شلاق زدند و در سیاهچال و زندان انداختند. سیاهچال پر از کسانی بود که بر علیه ستمکاری سلطان مبارزه کرده بودند. زندانیان را در سیاهچال شکنجه می کردند و به آنان غذا نمی دادند و به پاها و دست هایشان کنده و زنجیر بسته بودند.
روزی جارچیان مروان در شهر جار زدند و طبل کوبیدند و گفتند:« ای مردم بدانید و آگاه باشید فرمانروای بزرگ و عظیم الشأن ما مروان شاه برای حرمسرای خود احتیاج به دختران و زنان زیبا دارد. هر زن یا دختری را که سلطان بپسندد، بستگانش وظیفه دارند که به حرمسرای سلطان بفرستند.» مردم غمگین شدند و آه و ناله سر دادند. زنان گریه کردند و به مروان شاه نفرین فرستادند، به سر و جان خود زدند، ولی خیلی زود فهمیدند که گریه و زاری دوای هیچ دردی نیست و مشکلی را حل نمی کند.
بالاخره برای حل مشکل خود به فکر افتادند و نقشه ای کشیدند. سپس به مباشران سلطان گفتند:«ما حاضریم زیباترین دخترانمان را به حرمسرای سلطان بفرستیم، اما یک شرط دارد. مباشران سلطان پرسیدند: شرط شما چیست؟ زنان گفتند: شرط ما این است زمانی که ما در برنجزار مشغول نشاء هستیم، شاه برای تماشای ما به شالیزار بیاید و به جمع زنان بنگرد. هر دختر یا زنی که مورد پسند شاه واقع شود، ما بقچه اش را می بندیم و به قصر شاه می فرستیم.»
مباشران نزد مروان شاه رفتند و آنچه از زبان زنان شنیده بودند به او باز گفتند. مروان شرط زنان را پذیرفت و خود را آماده کرد به شالیزار رفته، زیباترین دختران را برای حرمسرای خود انتخاب کند.
فصل، فصل بهار بود. آفتاب بر بستر مزرعه می درخشید. زنان برنجکار دور تا دور شالیزار مشغول نشاء بودند. گروه های مختلف از زنان بوته های برنج را در سینه ی زمین نشاء می کردند.هر دسته ای از یاوران در قطعه ای از شالیزار سر در دامان کار فرو برده بود. کار در بازوان آن ها گرما دوانده و عشق به زندگی را در وجودشان زنده می کرد. مزغان بر شاخه ی درختان نغمه آواز سر می دادند. شکوفه ها همه جا را عطر آگین کرده بود. هوا دل انگیز و نشاط آور بود. مروان شاه انبوه زنان شالیکار را از بالای تالار دید. هوس چون دیوی به درون وجود او خزید. مباشرانش را به حضور طلبید و دستور داد اسب او را زین کنند. مروان شاه و مباشرانش سوار بر اسب به سوی شالیزار پیش شتافتند. دسته های زنان در اطراف آنان مشغول نشاء بودند.کار نشاء آنان را مسحور کرده بود. گروه های مختلف نشاء گران چون حلقه ای به هم پیوسته بودند. مروان شاه و همراهان او دل به تماشای زنان داده بودند. ناگهان همه چیز برهم خورد. گویی طوفان در گرفت و زمین و زمان در هم ریخت و از آسمان گلوله بارید، صدها بلکه هزاران گلوله به سوی مروان و همراهانش باریدن گرفت و به سر و صورتشان خورد. صدها دست هر لحظه در گل فرو می رفت، مشتی گل بر می داشت به سوی مروان پرتاب می کرد.. مأموران قبل از اینکه به خود بیایند، گلوله ها آن ها را از بالای اسب به زمین سرنگون می کرد. زنان مهلت فرار به هیچ یک از مأموران مروان شاه ندادند. مروان و مباشران و مأمورانش با گلوله های گل در هم غلطیدند و به هلاکت رسیدند. خروارها گل روی اجساد مروان شاه و مباشرانش ریخته و اجسادشان زیر کوهی از گل پنهان شده بود.

زنان روی جسد مروان شاه به پایکوبی پرداختند، آن گاه زمین را هموار کرده و با بوته های شالی نشاء کردند و آنجا را تبدیل به شالیزار نمودند. پس از آن در زندان ها و سیاهچال ها گشوده شد. عمارت و تالار مروان شاه خراب و ویران گردید. مردم از ظسلم و ستم نجات یافته و به خیر و خوشی زندگی کردند. از آن هنگام به بعد سر تا سر آن منطقه«لش در نشاء» نام گرفت، که به مرور زمان تغییر لفظ پیدا کرد و به لشت نشاء معروف گردید. اما خاطره ی قیام زنان بر علیه ستمکاران سینه به سینه گست و تا زمان ما رسید و برای همیشه در دل ها زنده و باقی ماند.

افسانه کو کو تی تی

کوکو ، افسانه دختر بچه ای یتیم در گیلان است که مادر خود را از دست می دهد و ماجراهایی را به چشم می بیند.

«کوکو» ، سی و دو سانتی متر قد دارد. این موجود ، دختر بچه ای یتیم است، که همه افسانه های گیلانی ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها بی معرفتی است چون کوکوها جمعی با یک ماده جفت گیری و سپس ماده بیچاره را به حال خود رها می کنند. ماده بی‌خانمان و ‌آشیان، لانه پرنده‌های دیگری را انتخاب می‌کند و در هر آشیانه فقط یک تخم می‌گذارد و بعد آن پرنده‌ ناچار از تخم کوکوی ماده مراقبت می‌کند تا به دنیا بیاد.

اما چرا بی‌آشیان؟ چون رسم پرنده‌ها این است که نرها برای اثبات توانایی جفت‌گیری لانه بسازند، ولی حالا وقتی چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازی مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلی به کوکوها هم سرایت کرده.

«کوکو تی‌تی» یا همان کوکوی معروف، از جمله پرندگانی است که به خاطر آواز حزن‌انگیز و موزونش در گیلان موجد افسانه‌هایی شده که از گذشته‌های دور بر سر زبان‌ مردم این دیار بوده

در گیلان، روایت‌های مختلفی از این پرنده هست: بعضی‌ها این پرنده را دخترکی یتیم یا نوعروسی پاکدامن می‌دانند.

«کوکو» دختر کوچکی بود که مادرش خیلی زود می‌میرد و غربت نبود مادر را هیچ چیز برایش پر نمی‌کند مگر ساعت‌هایی که همراه پدر است. چند سال مرد با دخترش سر می‌کند و خودش را از محبت یک هم‌آشیان دلخواه محروم می‌کند تا با گوش و کنایه‌ها و دلسوزی‌های دیگران، بالاخره ازدواج می‌کند و برای دخترش نامادری می‌آورد. اولین شبی که کوکو بی‌حضور و لطف محبت پدر خوابید، مادرش را در خواب دید که غمگینانه به او نگاه می‌کرد. او تا صبح چند بار از خواب پرید و بالش یادگار مادرش خیس اشک بود. کوکو هرگز از نامادری بوی مادر به مشامش نرسید و او به کوکو خیلی سخت می‌گرفت. او می‌دانست که همه چیز و دل و جان شوهرش بسته به این دخترک است.

عشق به مرد که در هر دوی آنها به شکلی متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهمیدن اجاق کوری زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد.

کوکوی کوچولو، صندوقی داشت که کم‌کم جهیزیه‌اش را در آن جمع می‌کرد و کم‌کم صندوق پر از پارچه و دست‌دوزی‌ها و کاردستی‌های هنرمندانه و زیبای دختر شده بود.

از دیرباز در روستاهای گیلان رسم بود که دختر باید با دوخت‌ودوز و جمع آوری جهیزیه ، ابراز سلیقه کند و برای ورود به زندگی جدید آماده شود. در دل زمستانی سیاه که کوکو برای دیدار خاله به روستای کناری رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادری مهربان مشتی از آویزه‌های نخی را در لابه‌لای لباس‌ها و بافتنی‌های صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان برای کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهای آخر نامادری با کوکو خیلی مهربانی کرد و مدام مثل کوکو خیال‌پردازی می‌کرد اما با چه خیالاتی؟!

دستمال را نامادری به سر «کوکو» بست، حلقه زرین را عمه داماد در انگشتش کرد و این شکل جشن نامزدی برگزار شد. صبح بعد وقتی کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادری صدای زوزه مانند دردناکی از بالاخانه شنید. وقتی رسید دید کوکو موپریشان و چهره خراشیده وسط اتاق مچاله شده و نشسته. همه چیزهای صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوی ناک و خزه و خیسی همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سال‌ها تلاش و امیدواری را که با آن همه آرزو و خوش‌خیالی، کشیده بود بر باد رفته می‌دید از خدا خواست که او را از این رنج و از این سرافکندگی و از این زندگی خالی از امید، خلاص کند. هنوز نامادری کامل وارد اتاق نشده بود که کوکوی قصه ما پیچ‌وتابی خورد و لحظه‌ای بعد به صورت پرنده‌ای زیبا و دوست‌داشتنی درآمد و پروازکنان به بالای درخت نارون همسایه رفت و در حالی که صدایش روشن و دلنشین اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد:

«کوکو، بسوج؛ کوکو، ببیج؛ کوکو، بنال» (کوکو، بسوز؛ کوکو، برشته‌شو؛ کوکو، بنال»

کوکو پر و بالی زد و به سوی جنگل انبوه و بی‌برگ روستا در آن زمستان سرد و غم‌گرفته پرواز کرد و ناپدید شد.

 امیدوارم که از خوندن این افسانه لذت برده باشید . لطفا نظر یادتون نره

داستان گیلانی شال ترس مامد

شال ترس مامد

« شال ترس مامد »( محمد نامی که از شغال می ترسد )  دل شیر داشت ، به جای یک زن دو زن داشت ، هر دو قوی هیکل ، بلند بالا و پر صولت . با این همه شال ترس محمد از شغال می ترسید . تا شغال را می دید دست و پایش را گم می کرد و به تته پته می افتاد و پیش از آن که شغال مرغ یا خروسی را بگیرد خودش به لانه مرغ ها می رفت و یک مرغ یا خروس می گرفت و به شغال می داد .
زن ها از این که هر شب یکی از مرغ ها یا خروس ها کم می شود ناراحت بودند تا اینکه بالاخره کشیک گذاشتند ببینند چه حیوانی می آید آن ها را می خورد  که می بینند ای عجب شال ترس محمد خودش این کار را می کند . دوتایی می افتند به جان شوهرشان و حسابی او را می زنند و می گویند : ترسوی بی عرضه حق نداری دیگر پا توی این خانه بگذاری و بیرونش می کنند .
شال ترس محمد بیچاره ، تنها و بی کس راه می افتد اما قبل از این که حرکت کند یک تفنگ و یک تبر و یک « ویریس » ( طنابی که از ساقه لی نوعی گیاه آبزی می بافند )   هم بر می دارد . می رود و می رود تا به جنگلی می رسد . نوری او را به طرف خود می کشد جلو می رود می بیند کلبه ای است می گوید بادا باد امشب را این جا می مانم تا صبح چه پیش آید . سلامی می کند و وارد می شود اما به جای آدمیزاد سه غول می بیند که کنار هم نشسته اند و دارند شام می خورند .

غول بزرگ می گوید : به به عجب لقمه ای سر سفره ما آمده . شال ترس محمد می گوید » من لقمه هستم یا شما . سه شرط با شما می گذارم اگر شما بردید مرا بخورید اگر من بردم هرسه تای شما را می خورم . غول ها قبول می کنند . شال ترس محمد رو به یکی از غول ها می کند و می گوید من کنار دیوارمی مانم تو با تمام قدرت به من مشت بزن . غول با تمام قدرت مشتی حواله او  می کند ، اما شال ترس محمد خود را کنار می کشد و دست غول محکم به دیوار می خورد و فغانش به آسمان می رود . نوبت غول می رسد که کنار دیوار بماند شال ترس محمد با تبر محکم به شانه او می زند باز فغان غول به آسمان می رود و می گوید عجب مشتی داری . سال ترس محمد می گوید حالا کجایش را دیدی این مشت من نبود « کچله انگشت » ( انگشت کوچک ) من بود .
شال ترس محمد شرط دوم را پیش می کشد و می گوید بیا هریک موهای بدنمان را اندازه بگیریم  مال هر کس درازتر بود آن برنده است . غول ها قبول می کنند و هریک تار مویی از بدنشان را که فکر می کردند بلندتر است کشیدند . سه تا با هم شد سه ذرع . شال ترس محمد دست برد و « ویریس » را در آورد به تنهایی شد هفت ذرع ومسابقه را برد .

یکی از غول ها گفت این بار شرط را ما می گذاریم . شال ترس محمد گفت عیبی ندارد غول گفت هر یک تیری در می کنیم هر کدام صدای بلندتری داشت آن برنده است . شال ترس محمد قبول کرد . غول بزرگ خم شد و یک تیری در کرد که صدای مهیبی در اطاق پیچید ، بلافاصله شال ترس محمد خم شد و تیری از تفنگ خالی کرد که هم صدایش بلندتر بود هم آتش به همراه داشت .
غول ها یک دیگر را نگاه کردند و هرسه قبول کردند که شال ترس محمد برنده است و به قدرت او ایمان آوردند . از ترس پذیرایی مفصل و شاهانه ای از او کردند . برایش رختخواب پهن کردند ودست به سینه پشت اطاق او ایستادند. شال ترس محمد فکر کرد با این همه اگر احتیاط کند بهتر است . از رختخواب بیرون آمد و تنه درختی را به جای خود گذاشت و خودش رفت با رف نشست . از قضا نیمه شب غول ها آمدند و به جان رختخواب افتادند و به قصد کشت اینقدر زدند و زدند که عرق کردند .
صبح شد شال ترس محمد آمد بیرون و بدنش را خاراند . غول ها پرسیدند چرا خودت را می خارانی ؟ گفت دیشب چندتا « سوبول » ( کک ، حشره معروف )   مزاحم مرا گزیدند بدنم کمی می خارد . غول ها با خود گفتند این همه کتکش زدیم تازه می گوید چند تا سوبول مرا گزیده اند .
شال ترس محمد گفت خوب حالا برویم سر قرارمان . دیوها پرسیدند قرارمان چه بود ؟ شال ترس محمد گفت باید شما را بخورم . غول ها آه و ناله می کنند و می گویند ما هرچه گنج داریم به تو می دهیم ما را نخور .
شال ترس محمد قبول می کند . هر یک از غول ها یک کیسه پر طلا بر می دارد و جلوی او می گذارد . شال ترس محمد می گوید تو حمال صدا بزنید این ها را تا خانه ام بیاورند . غول بزرگ به دو غول دیگر دستور می دهد کیسه ها را ببرند . شال ترس محمد در جلو و آن ها از پشتش می روند  تا به خانه می رسند .
شال ترس محمد از ترس زن ها یش زودتر به خانه می رود و آرام به آن ها حالی می کند که داستان از چه قرار است . بعد به آن ها یاد می دهد که من غول ها را داخل اطاق می آورم . شما بروید کیسه ها را خالی کنید و به جایش  «کلوش » ( کاه برنج )  پر کنید . من سر شما داد می کشم کیسه ها را خالی کردید ؟ شما بگویید نه الان می بریم و کیسه های کلوش را با یک انگشت بگیرید ببرید خالی کنید . زن ها از شجاعت شال ترس محمد خوششان می آید و چشم چشم می گویند .

شال ترس محمد می آید و رو به غول ها می کند و می گوید می خواستم شما را مرخص کنم ولی زن هایم می گویند خوب نیست باید به حمال ها چای بدهیم . چای حاضر می شود . شال ترس محمد توی استکان غول ها فلفل میریزد و توی استکان خودش شکر و فورا سر می کشد و می خورد . دیوها هم چنین می کنند و به آخ و واخ و سرفه می افتند و در دل به قدرت شال ترس محمد عبطه می خورند .
شال ترس محمد سر زنهایش داد می کشد کیسه ها را خالی کردید یا نه ؟ زن ها می گویند نه الان خالی می کنیم و بعد کیسه های پر از کلوش را با یک دست و به سرعت می آورند و از کنار غول ها رد می شوند وپشت خانه خالی می کنند و کیسه خالی شده را به غول ها می دهند .

غول ها با خود می گویند کسه های به آن سنگینی را مردیم تا این جا کشیدیم زن های شال ترس محمد عجب پهلوانی هستند . ممکن است همین حالا به جان ما بیافتند و ما را بخورند . این بود که هرچه زودتر پا شدند خداحافظی کردند و رفتند .
هنوز خیلی دور نشده بودند که شغال به آن ها برخورد وقتی ماجرا را از دهان غول ها شنید گفت : شال ترس محمد غلط کرده این بلا را سر شما آورده است بیایید برویم ببینید چه طور از من می ترسد . اما شغال « رز داری » ( درخت انگور که در گیلان پیچنده و بالا رونده است )  می گیرد وبه زور یک سر آن را گردن خود می اندازد و سر دیگر آن را به کمر غول ها می اندازد . خودش جلو ، غول ها عقب به طرف خانه شال ترس محمد حرکت می کنند .
شال ترس محمد از بالا « تلار » ( ایوان بالای خانه روستایی )   خانه اش می بیند شغال داردمی آید و غول ها هم دنبالش . چاره ای می اندیشد ؛ از ترس همان جا نشسته با صدای لرزانی می گوید آقا شغال تو که پارسال سه تا قربانی  آوردی چطور امسال دو قربانی آوردی ؟ غول ها
تا این حرف را شنیدند از ترس جان ، هر کدام به سمتی فرار کردند « رز دار » به گردن شغال گره خورد و جدا شد و شغال بیچاره در دم جان سپرد .
شال ترس محمد هم از دست او راحت شد .

منبع :وبلاگ نصیرمحله